English
خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ فرشاد
امرداد ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
لینک دوستان
سیاره ونوس
بنویسیم آزادی،بخوانیم قفس
علم الکترونیک
!SMS Site!
اولین قلب آبی
هفت پیکر
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
به نام مادر . . .
تقدیم به پاک ترین، زیباترین و عاشق ترینِ کسانم

میان عشق تو تا باور من
تفاوت بس عمیق است و نمایان
میان عاشقان نوری تو مادر
ندارد حدّ عشقت هیچ پایان
تو یکتا گوهر هستی به خاکی
ببینم گشته ام خاموش و نالان
به طوفان حوادث نقطه امن
تو هستی مادرم ای ماه تابان
مبادا رنجشی از من بگیری
که گیرد این زمین را سیل باران
نه عشق تو کم از سودای ایزد
نه عرشت کم تر از عرش خدایان
بخوان مادر مرا با اسم کوچک
چو روز اولّی که دادیم جان
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
ز عشقی نو چرا هیچم خبر نیست
به شوریده دلم جای شجر نیست
----------------------------------------
ببندم رخت و از اینجا گریزم
چو دیگر هرگزم تاب حضر نیست
----------------------------------------
همی دانم علاجی در سفر نیست
ولی دوری از اینجا بی ثمر نیست
----------------------------------------
رسا، گفتی که خود را با خودت ساز
در این عالم صلاحی بی ضرر نیست
----------------------------------------
من از خود دورم و در دام مردم
که گویی همچو من کس در به در نیست
----------------------------------------
خوش آن روزی که گردم با خودم دوست
تو گویی در دلم دیگر شرر نیست
----------------------------------------
رسم جایی سراسر سالم و سیر
که جز من کس در آنجا دیده ور نیست
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
خوشا آن دل که از دنیا به دور است
در این ماتمکده غرق سرور است
همه سرمایه اش، عشق است و مستی
جدا از دام حسرت های کور است
جهان را، جملگی زیبا ببیند
بخندد بر هرآنچه در عبور است
نه تحلیلی، نه توجیهی، نه نقدی
نه بی تاب قضاوت های عور است
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
و رفتن خود تمام زندگی است . . .
نمی دانم مرا مقصد کجاست
یا به کدامین سمت باید راند،
کشتی طوفان زده وجود را ...
نمی دانم چه می خواهم
یا حتی چه باید خواست
همه راه ها مرا به منازلی نا معلوم می برند
شاید نباید دید
این آشفتگی را
که مرا وحشیانه به مبارزه می برد
شاید نباید دید
زندگی را
آن گونه که پیش می آید
و باید دید آن را
آن گونه که پیش می رود . . .
شاید هنر در درک نکردن باشد
شاید راه های ادراک را باید بست
شاید دریچه شایدها را برای همیشه باید بست
و تنها پیش باید رفت
آری، تنها باید رفت
مقصدی معلوم نیست
منزلی در تصور نمی گنجد
امّا ذات حرکت خود مقصد بهترین است
و غیر قابل انکار
مقصد مهم نیست
هدف بی معنی است
جای امن بی مفهوم ...
و رفتن خود تمام زندگی است . . .
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()

دلم آکنده از حسّی است انگار غریب و مبهم و سنگین و تب دار
سراپای وجودم آتش و آب ز طغیان مدید روح بی تاب
زمان مستی و آرام من کو دل بی تاب و بخت رام من کو
تو گویی آسمان ابر است و خورشید نخواهد بر دل سردم درخشید
تو گویی شب شده لیکن به دنبال نخواهد آمدن روزی خوش اقبال
کنون سرمایه ام تنها امیدست که بی او زندگی پوچ و شدیدست
چو امیدی نباشد عاشقی نیست به شب رویای صبح صادقی نیست
در این دنیا بشر تنهای تنهاست به امید آدمی پویا و برپاست
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
راه آغاز

به هر دم می شوم سوی دری باز
که شاید باشدم یک راه آغاز
پگاه از منزلم گنج روان رفت
چرا ویران نمودم خانه را باز
به دندان می زنم مهر سکوتی
نبینم عاقبت محرم بر این راز
مرا با چهره ی خود آشنا کرد
سرانجام از پس آن صحبت ناز
چو ساز دل همه خسته نوازد
مَبَر دستی برای کوک این ساز
شنیدم عارف صاحب خرد گفت
مبارک نکته ای با بانگ آواز
چو عهد این جهان بر آب و باد است
رسا، رسم وفاخواهی برانداز
چو پایان خوشی در قصّه خواهی
تو فرجام نکو را آن چنان ساز
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
یک سال دیگر نیز طی شد، به گذشته پیوست و از آن چیزی باقی نماند، هیچ چیز به جز خاطراتی تازه در یاد، افکاری نو در ذهن، احساساتی جدید در قلب و افق هایی تجربه ناشده در برابر بینش.
یک سال دیگر سپری شد تا به یادمان آورد که لحظه ها تا چه اندازه زودگذر هستند، اما چون لحظه اند، عبورشان را احساس نمی کنیم. ولی گذشت یک سال را نمی توان به آسانی حس نکرد!
یک سال دیگر گذشت تا یادآور شود که عمرمان آنقدر زیاد نیست که به قضاوت خوب و بد بنشینیم و به جای آن، باید افق های بینش خود را بگسترانیم تا تمامی آدمیان را بتواند در خود جای دهد، تا قادر باشیم جهان را آن گونه که هست پذیرا باشیم.
یک سال دیگر نیز اندک اندک و با حوصله ی فراوان، به طرز غافلگیر کننده ای از کنارمان بگذشت تا فرصتی فراهم کند تا به آنچه از دست داده ایم کمی بیندیشیم. به اشتباهاتی که کرده ایم نگاهی دوباره اندازیم و بررسی کنیم که تا چه اندازه در رشد روحی و فکری ما موثر بوده اند و به کمک اشتباهات گذشته، به استقبال خطاهای آینده برویم! شکست هایمان را به شکستن حصارهای گرداگرد خود تبدیل کنیم و ناکامی هایمان را در آغوش بگیریم تا ما را به سوی کامیابی رهنمون سازند.
سالی دیگر هم چون سال های گذشته در حالی ما را ترک می گوید که فریاد می زند؛ آگاه باشید که بر خلاف پندارتان، فرصت شما نیز نامحدود و بی کرانه نیست، زمان های تکرار نشدنی خود را به بازی های "این جهان ساخته" مفروشید و بکوشید با اوهام خودپسندی و نفرت، دشمنی و نخوت و حسادت و حسرت به خواب غفلت نروید ...
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
دو دام چشم تو ماوای من نیست
دگر دیدار تو رویای من نیست
خیال خام تو سودای من نیست
شد آن دوران دور با تو بودن
دو دام چشم تو ماوای من نیست
چو کوک ساز عشقم بود با تو
صدای ساز من آوای من نیست
خرامان خالی از شوق تو گشتم
دگر موجی در این دریای من نیست
به سان کودکان گشتم سبک بار
چو حزن هجر تو جویای من نیست
فرشاد رسائی
پيام هاي ديگران ()
از زنده بودن تا زندگی !
در هیاهو هایی که در دنیای امروز زبانه برآورده اند و از همه سو پیدا و پنهان انسان را غرق در فاصله ها ساخته اند،شاید بتوان هنوز هم لحظه ای فرصت یافت تا اندکی در درون خود به کاوش پردازیم و سهم بسیار کوچکی از افکار روزانه را که بی اختیار ذهن را به خود مشغول می کنند، به درنگ درباره خویش بپردازیم، درنگی فارغ از دانستن آنچه بوده ایم و آنچه خواهیم بود، درنگی بی تفاوت به آنچه هستی ما می نماید. تنها و تنها محدود به خودِ بودن؛ آیا زندگی در اختیار ماست یا زندگی ما را در اختیار خویش در آورده است؟
چه مقدار از فرصتی را که هر روز به ما داده شده است، زندگی کرده ایم و چه مقدار را تنها زنده بوده ایم؟!
آیا سحرگاهان به هنگام فراشد خورشید آکنده از پرسش بوده ایم و به میل خود روز را سلام گفته ایم و آیا هر صبح احوالپرسی جهان هستی را شنیده ایم و هنگامه فروشد خورشید را به انتظار نشسته ایم و زندگی کرده ایم یا مطابق خواست های دیگران بی سرو سامانی خود را جشن گرفته و تنها زنده بوده ایم بی آنکه زندگی کرده باشیم.
گاهی دشمن ترینِ دشمنان خویش خود ماییم؛ که خود را در بند بایدها و نبایدهای انتزاعی به دام می کشیم و گاه حتی تا پایان عمر نیز در دام بودن خود را احساس نمی کنیم و شاید بدتر از آن، دام های خویشتن بافته خود را مایه افتخار می پنداریم و دیگران را نیز تشویق به تنیدن می کنیم!
باری، گاهی وجود خویش را بی رحم ترین افراد، خود ما هستیم که بی توجه به دل بستگی های روح و جسم و بی تفاوت به اندیشه های ناب ذهن، روح و تن خویش را به کار می گیریم و مستبدانه ترین حکومت را بر خویش میسر می سازیم و نا آگاهانه از استبداد دیگران دم می زنیم...
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()

سخت است از تو گفتن وقتی سخن حرام است دیدار تو محال و این رنج من مدامست
چون وسعت طلب در این جسم من نگنجد پس مرگ من به کام و این جسم همچو دامست
عشق تو را ز خاطر کی می توان برون کرد چون گنج هستی اکنون در قلب من به وامست
خواهم شدن شتابان تا کوی منزل دوست لیکن خبر ندارم کان کوی را چه نامست
صد سال اگر گذشت و من در فراق سوزم هرگز نبین که گویم کاین عشق وهم خامست
مرا ز حال و روز امروز خود مکن عیب چون هرکجای تاریخ هر عاشقی به نامست
فرشاد رسائی
پيام هاي ديگران ()
آشنای دیروز

درد مرا نظر کن ای آشنای دیروز کز تاب من برون شد بار ملامت روز
آن شوق آشنایی نگذاشت ودیعتی جز کابوس و رنج و محنت، هم آه و درد و هم سوز
با این که من نبردم از لعل او نصیبی از خاطرم برانید آن لعل شعله افروز
افسوس چه زود بگذشت ایام وصل آن دوست دردا کزو نماندست جز خاطرات پرسوز
چون آفتاب رحمت از سرزمین من رفت گشتم دچار ظلمت در زیر روشن روز
چون آن ستاره ی بخت از آسمان من شد دور مرا به در کرد هر فال و بخت پیروز
گرچه مرا نماندست بر وصل او امیدی بر آسمان بخوانم این شکوه ها به هر روز
فرشاد رسائی
پيام هاي ديگران ()
|
+ ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور ، زیرا همه ی ما با یکدیگر متفاوتیم .
+ اهداف و آرزوهایت را با توجه به آنچه که دیگران ، با اهمیت تصور می کنند ؛ تعیین نکن ، زیرا فقط تو می دانی که چه چیز برایت بهترین است . + با زندگی کردن در گذشته یا آینده ، زیستن در زمان حال را از دست نده . حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی ، همه ی روزهای عمرت را زیسته ای . + هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری ، هرگز نا امید نشو . + هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش بر داری . + از مواجه شدن با خطرات نترس ؛ زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی . + با گفتن این که : " یافتن عشق غیر ممکن است " مانع ورود عشق به زندگی خود نشو . + سریع ترین راه دریافت عشق ، بخشیدن آن به دیگران است . + سریع ترین راه از دست دادن آن ، محکم نگاه داشتن آن است . + رویاهای خود را رها نکن . بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و نا امیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری . + باور کنید که لیاقت به دست آوردن آنچه را که در جست و جویش هستید ' دارید. |
گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را !
اردیبهشت، ماه بزرگداشت شخصیت های بسیاری است که سهم هریک از آن ها در گذشته، حال و آینده ما به هیچ عنوان قابل انکار نیست. سعدی، شیخ بهایی، شیخ صدوق، فردوسی و خیام. همین طور روزهای مهم دیگری هم چون روز معلم و روز شیراز نیز ، اردیبهشت ماه را به خاطر می آورند.
از این میان و از همه نزدیک تر، بیست و هشت اردیبهشت ماه سالروز بزرگداشت خیام است. شخصیتی متفکر و دانشمند که شاید بتوان گفت در احوالاتش آن چنان که باید آگاه نیستیم و از او زیاد نمی دانیم.
خیام از ریاضیدانان، اخترشناسان و شُعرای بنام ایران در دوره سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی و فلسفی خیام برتر از جایگاه ادبی و شاعری اوست ولی آوازه ی وی بیشتر به موجب نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد.
تقویم امروز ایرانی، حاصل محاسباتی است که او و عده ای از دانشمندان دیگر، در زمان جلال الدین ملک شاه سلجوقی به عمل آوردند و به نام وی تقویم جلالی خوانده می شود که دقیق ترین تقویم جهان است. وی علاوه بر ریاضی و نجوم، متبحر در فلسفه، تاریخ جهان، زبان شناسی و فقه نیز بود. علوم و فلسفه یونان را تدریس می کرد و دانشجویان را به ورزش جسمانی و پرورش نفس تشویق می کرد. از همین رو، بسیاری از صوفیان و عارفان زمان او را به خود نزدیک می یافته اند.
بی گمان می توان گفت آن چه خیام را از آن سوی تاریخ به ما رساند و محبوب کرد شعر اوست که بارزترین ویژگی اش تفاوت است و آنچه بیش از همه در ایجاد این تفاوت سهم دارد صراحت و بی پرده گویی است. انگار میتوان با گشودن دیوان او شخصی را برای درددل یافت تا دل مشغولی های ذهن را با وی در میان گذارد.
آنچه در ابیات او موج می زند، همان دغدغه هایی است که بیش یا کم اوقاتی از همه ما را به خود اختصاص داده اند پرسش هایی که پس از تفکرات بسیار و استفاده از اندیشه های اندیشمندان هنوز پرسش مانده اند؛ سه واژه ی پر ابهام: آمدن، بودن و رفتن.
شعر خیام، در قالب رباعی، کوتاه، ساده و بدون هنرنمایی های فضل فروشانه، آسان فهم و در عین حال در بردارنده ی معانی ژرف از فلسفه و برخاسته از تفکرات بکر اندیشمندی بزرگ در برابر جهان پیچیده پیرامون است. تعداد واقعی رباعیات خیام را حدود هفتاد دانسته اند،در حالی که تا چند هزار رباعی به او نسبت داده شده است.
عده ای از آنچه خیام در شعرش آورده است تعبیراتی ناشایست کرده اند و بر همین مبنا نسبت کفر، پوچ گرایی و جبر اندیشی به وی وارد نموده اند. اما اگر نیک نگریسته شود به روشنی می توان در یافت که دستمایه ی شعر او بیش تر پرسش هایی است که تلاش هایش را برای رسیدن به پاسخ بی نتیجه گذاشته اند. شاید تقصیر او در این میان آن است که سئوالات و احوالات پنهان خویش را بی پرده و رک به نظم آورده است و چون بسیاری از دیگر شعرا آن ها را در پرده ایهام، کنایه و استعاره مستور نکرده است.
گفته می شود، حافظ از تشبیهات خیام بسیار بهره جسته است، تا حدی که از برترین پیروان خیام به شمار می آید و با برخورداری از الهامات شاعرانه و بی نظیر خود جبران عدم بهره مندی از فلسفه خیام را کرده است. برای مثال حافظ به اندازه ای شراب را زیر تشبیهات پوشانده است که از آن تعبیرات صوفیانه می شود. اما خیام این چنین پرده پوشی نمی کند. برا نمونه حافظ درباره بهشت چنین سخن آورده است:
باغ فردوس لطیف است ولیکن زینهار تو غنیمت کن این سایه ی بید و لب کشت
ولی خیام به صراحت می گوید:
گویند بهشت و حور عین خواهد بود آن جا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود
و یا:
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت این هرسه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
صادق هدایت در اشعار خیام تحقیقات بسیاری به عمل آورده است، او در باره شعر خیام چنین می گوید:
"گویا ترانههای خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیهٔ جنگها و کتب اشخاص باذوق بطور قلمانداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده [است]."
هدایت همین طور دسته بندی شایسته ای در اشعار خیام بر پایه ی مضمون به انجام رسانده است. تقسیم بندی هایی به این شکل: راز آفرینش (15 رباعی )، درد زندگی ( 10 رباعی)، از ازل نوشته ( 9 رباعی)، گردش دوران ( 22 رباعی)، ذرات گردنده (17 رباعی)، هرچه بادا باد ( 27 رباعی)، هیچ است ( 7 رباعی ) و دم را دریابیم ( 36 رباعی) .
در پایان، شایسته می نماید از هر تقسیم بندی رباعی گزیده ای آورده شود:
راز آفرینش:
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
درد زندگی:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان
از ازل نوشته:
در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی
گردش دوران:
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
ذرات گردنده:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ایــن دسته کــه بر گردن او می بـینی دستی است که بر گردن یاری بوده است
هر چه بادا باد:
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ
هیچ است:
چون نیست ز هر چه هست جز بـاد بدست چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست
انـگار که هســت هـر چه در عـالم نیست پندار کــه نـیست هــر چـه در عـالم هــست
دم را دریابیم:
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر کهن در گذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم
فرشاد رسائی
پيام هاي ديگران ()
اگر عمردوباره داشتم
دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است اما قطعه کوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم... " او را در جهان معروف کرد. بخوانید :
"البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمراولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتر مى رفتم. از کوههاى بیشترى بالامى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم. بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم .
اگر عمر دوباره داشتم،وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى شدم. گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم. سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم. به سیرک بیشتر مى رفتم .
در روزگارى که تقریباًهمگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایشسهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: " شادى از خرد عاقل تر است."
" اگر عمر دوباره داشتم،گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم "
پيام هاي ديگران ()
نوروزنامه

بهار آمد ، سبزتر از همیشه ، پربارتر از هر سال ، آمد و به دشت نوید روییدن ، به خورشید مجال درخشیدن ، به آسمان حس خندیدن ، به دریا حوصله آرمیدن ، به چشمه رخصت جوشیدن و به ما انگیزه زیستن بخشید.
بهار دیگری آمد تا امید دهد که این حقیقت را دریابیم که هر خزانی را بهاری است و هر غمی را پایانی. نوروز ترانه زندگی در گوش طبیعت نجوا می کند و زیباترین چهره طبیعت را در پهنه گیتی جلوه گر می سازد.
نوروز، زیباترین روز، باشکوه ترین آغاز ، روزی که پرستو ها هم در مدحش ترانه می سرایند و درختان هم با نوای خاموش خود با آن ها هم آوا می شوند و فرشته روح بخش طبیعت را فرا می خوانند تا به قدومش آتش عشق جوانی را شعله ور سازد.
انسانیم و از دل طبیعت آمدیم و نیک است دگر بار با آن آشتی کنیم و چه روزی بهتر از نوروز برای آشتی کنان؟
نوروز در صلح و جنگ ، در پیروزی و شکست ، در شادی و غم ، در اوج قدرت و در موج ذلت پیوسته روز نو بوده است . تو گویی ایرانیان را یگانه روز امید و اتحاد و یکتا روز واقعی عشق است.
نوروز یک روز نیست ! سالی است که پیشانی اش بر سر عبور از سال های متمادی هماره چروکیده اما قلبش پیوسته جوان تر می گردد.
نیک است در نوروز احساس را استدلال قرار دهیم ، با تمام وجود از عالم عدم بیرون آییم و طبیعت را احساس کنیم و سال خود را در این روز نیکو ، نیک بسازیم .
بهار آمد . سر وقت ، همان موقع همیشگی ، گویی او نیز خود را برای نوروز رسانده است!
به پایان سال که نزدیک می شویم انگار همه چیز رنگ خود را به آرامی از دست می دهد ، هر چیزی که متعلق به سال رو به اتمام است .گویی در انتظار یک تحول هستیم . تحولی که نوروز پرچم آن را دردست دارد.
اما چگونه ، مگر فاصله بین پایان یک سال و آغاز سال بعد چقدر است که راهی چنین دراز می پیماید ؟
شاید رمزی از زیبایی نوروز همین است که سرآغاز تحولی است آنی .
آن کس که نوروز را بنا نهاده، در واقع پاسخی برای یک امر فطری یافته است ، اینکه انسان خواهان آن است که سرآغازی برای تحول بیابد.
نوروز فراتر از یک سنت است . زیبایی مخصوصی دارد که در هیچ یک از اعیاد جهان به چشم نمی خورد ، اینکه ملتی سرآغاز بهار را جشن بگیرد و جان گرفتن طبیعت را به او که منشا وجود و ادامه هستی انسان است تبریک گوید.
نوروز این اجازه را به ما می دهد که اگر خواستاریم زندگی جدید و متفاوتی را بنا نهیم ، از نوروز عنان زندگی خویش را به جانب دیگر کشیم. در هیچ زمانی تغییر مسیر ساده تر و مطمئن تر از نوروز نیست .
نوروز هویت ملی ماست اگر از نوروز استفاده کردیم و پایه سال خود را در شالوده محکم آن بنا نهادیم ، می توانیم تمام سال را با بیمه نوروز با موفقیت سپری کنیم .
اینکه نوروز چگونه به وجود آمد ، کجا و کی پدیدار گشت و پیش آز آن چه بود ، پرسش هایی هستند که شاید رسیدن به جواب در هریک از آن ها نیازمند مدت ها تحقیق و کند و کاو است . اما از بزرگترین نیک ویژه های این جشن بزرگ این است که ما را نیازی نیست که علت به وجود آمدن آن را بیابیم تا دلیل پاس داشتن آن بر ما روشن شود .
روز ابتدای فروردین ماه که به نام نیک و برکت دهنده اهورامزدا (آفریدگار پاک) مزین گشته است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود.
شاید به راحتی می توان دریچه ای از بزرگی نوروز بر خود گشود و آن قدمت بالای این سنت کهن است .اینکه این رسم با گذشت از سال های بسیار و با عبور از چنگال حمله بیگانگان و یا برخی نابیگانگان از خود بیگانه حیات خود را نگاهداری نموده و رنگ و بوی خود را حفظ کرده و پیوسته ایران را به شوق آورده است ، نمی تواند تصادفی باشد و یا به آسانی برآید.
نوروز جشن تولد همه آدمیان است .
نوروز می آید و دگربار ساکنان سرزمین ایران را ایرانی می کند . و آن ها را با چیزی که شاید در بقیه مدت سال با آن بیگانه بودند ، آشنا می کند تا شعله ایرانی بودن در وجود آن ها خاموش نگردد.
هر سین از هفت سین ما و همینطور آینه و شمع و ماهی نمادی زیبا با بیانی عمیق از دست اندرکاران معنوی و عناصر روحانی جهان هستی است .
در شناخت ایران و ایرانیان ، کافی است کسی نوروز را نیک بشناسد و به فلسفه آن دست یابد . آن گاه با ملتی آشنا می شود که سرآغاز بهار و شادمانی طبیعت را شروع سال و مبنای شادمانی خود قرار داده است و این گواه عظمت روحی و ادراکی آن ملت است .
شاد باد این روز فرخنده
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()
سایه فراموشی
دلم خواهد فراموشی بگیرم که آزاد از همه دنیا بمیرم
ندانم در کجا دیوار چین است ندانم دشمنی اندر کمین است
ندانم کی ، کجا بودم ، کجا ، کی ندانم کی هشیوارم ، کجا نی
ندانم کی دلم در خانه گشت محبوس ندانم قاضی و مجرم شدند مانوس
ندانم درد من درد فِراق است ندانم قلب من در اشتیاق است
به نسیان می سپارم چهره اش را که نتوانم بدست آرم دلش را
ندانم باغ فین روزی غمین شد ندانم سهم عزت زخم کین شد
ندانم حمله ای را که مغول کرد شد آن خورشید تابان وطن سرد
چه حاجت مر مرا دانم که کی بود که کاووس کیانی شاه و کِی بود
چه گویم مردم ایران که بودند کنون مردم همه در شب غنودند
چرا دانم که دردی در میان است چو درمان نزد یِک شیر ژیان است
ندانم شعر من وزنی ندارد که نوری در دل شب ها ببارد
فرشاد رسایی
اینجا پاسارگاد سیوند است !؟!
سرزمین پارس سرشار از یادگارهای فرهنگ دیرینگان به راستی رازهای تاریخ و تمدن بشری را در سینه جای داده است. کافی است ساعتی از پایتخت فرهنگی ایران زمین به سمت پارسه حرکت نماییم تا به درازای بیش از دو هزار و پانصد سال در قلب تاریخ پیشروی کنیم.
پارسه، مکانی که دلی پردرد در سینه دارد و شکایت ها از اسکندرهای زمان بر زبانش جاریست و در نگاهش نمایان. اما هنوز سینه ای شرحه و محرم برای درد دل نیافته است. هم چنان رخسارش به زردی می گراید، گویی مردمان کوشش بی نظیر او را برای به دوش کشیدن انبوه بناهای عظیم همراه با تاریخ ایران که آن ها را از آن سوی تاریخ به دیدار ما ارمغان آورده است، نمی بینند و تلاشش را ارج نمی نهند.
نه تنها او را در ادامه دادن به این راه جان فرسا یاری نمی دهند بلکه سعی برآن دارند تا خاطره های تلخ اسکندر را دگربار در نظر این پدر پیر فرسوده زنده گردانند.
کمی آن طرف تر با پیمودن مسافتی حدود هفتاد کیلومتر به مکانی بس غریب می رسیم که انسانی بس آشنا را در دل خود نگاهبانی می کند؛ کسی که در هیچ کجای تاریخ نیکنامی اش مورد تردید قرار نگرفته است و دشمنان و دوستان بر پاکنهادی اش گواهی مطلق به امضا رسانیده اند. او که حتی اسکندر فاتح را وادار به کرنش در برابر عظمت ناباورانه اش ساخت. آری پاسارگاد که مرموزی اش نظر هر صاحب نظر و دیده و دل هر صاحب دلی را در بادی فرا می گیرد.
چگونه ممکن است آرامگاهی بدین سادگی و تهی از هرگونه حجاری و زینتی اینگونه واژه عظمت را معنی بخشد.
آمده است از کوروش کبیر، شاه شاهان، که فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم خاک ایران شود.
پاسارگاد در سال 1383 از سوی یونسکو به عنوان بخشی از آثار جهانی شناخته شد و تنها مجموعه ای است که با صددرصد آرای نمایندگان، میراث جهانی را مفتخر به حضور خویش نمود.
اما اکنون افق های اندوه و تاسف را کرانه ای نیست که این میراث ارزنده بشری که به اندازه تاریخ تمدن بشر راه پیموده تا خود را به دیدار ما رساند، در فهرست آثار در خطر جای گرفته است.
گویی ما برآنیم آنچه را از باد و باران، سیل و طوفان و کین و عدوان گرفته تا اسکندرها و چنگیزهای زمان نتوانسته اند به شمشیر عداوت خویش انجام دهند، به دست خود فراهم آوریم و این یادگار فرهنگ گذشته را در دریای بی فرهنگی خود به تدریج ویران گردانیم و بیش از پیش یادگاری های مظلومیت بر چهره اش نقش بندیم و کوروش را در خانه خودش غریب تر از همیشه گردانیم.
سخن ها در این باب بر زبان ها جاری شده و قلم های بسیاری در این راه با سپیدی کاغذ آشنا گشته اند.
در هیچ یک از آنها این نگرانی خواه به تندی و صراحت خواه به وساطت و عدالت و خواه به ایهام و کنایت پنهان نیست به گونه ای که در هیچ کجا نمی توان خیالی راحت از این واقعه جویید.
در این میان گروهی ادعا دارند که با آبگیری این سد که نامش در جهان پرآوازه ! گشته است، پاسارگاد و آرامگاه بنیان گذار ایران از آغوش خاک بر سینه آب فرو خواهد رفت و چشم بشر در دیدار آن برای همیشه در حسرت خواهد ماند و حتی سایه ای از ویرانی و تباهی نیز بر سر پارسه خواهد افکند.
شاید جمع بسیاری از مردم ندانند که آن دشت وسیع تنها میزبان پاسارگاد و نگین درخشنده آن، ذوالقرنین قرآن، نیست بلکه یادگارهایی از دوران غارنشینی تا دوره های متاخر تاریخ را در سینه انباشته است. همینطور جاده ی پر آوازه شاهی که در زمان هخامنشیان مامور به هم رسانی پارسه و پاسارگاد بوده است در این منطقه حضور دارد و نمونه های پرشمار دیگری که همگی ما را از چگونه زیستن نیاکانمان آگاه می گردانند. همگی آن ها منتظر باز شدن دریچه ای هستند تا آنچه را نیاکان در تاریخ نموده اند به یکباره فرو بلعد و در هم غلتاند.
گروهی دیگر با اندازه گیری های بسیار نشان می دهند که ارتفاع آب دریاچه سد در بهترین حالت چهارمتر پایین تر از محدوده آرامگاه کوروش کبیر خواهد بود و شاید مسئولان هم بر این مبنا اطمینان داده اند که دست کم آرامگاه مسیحای تورات دست خوش آب فرسایی نخواهد شد.
در این میان بالا آمدن سطح آب های زیر زمینی و افزایش بی سابقه رطوبت منطقه هم چون شمشیری از پشت بر فرق بناهای ارزنده آن حوالی که سنگ هایی آب گریز دارند وارد می آورد و به تدریج سبب نابودی آن ها را فراهم می کند. گویی این موضوع نظر صاحبان امور را خیلی به خود مشغول نکرده است. خطری که از جانب مصمم ترین افراد بر آبگیری هم قابلیت کتمان پیدا نکرده است که با اشاره نمودن آن گفته اند که می توان پس از آبگیری این خطرها را کنترل نمود و نگذاشت آسیب جدی بر آرامگاه وارد آید. البته هنوز روش های مورد نظر و میزان کارآمدی آن ها مورد بحث زیادی قرار نگرفته است.
عده ای نیز از دریچه منابع طبیعی سخن گفته اند که این اقدام سبب نابودی هزاران درخت که به موجب منطقه خاص خود برخلاف جنگل های شمال قابل جایگزینی نیستند خواهد شد و اثراتی نیز بر دریاچه ی نی ریز خواهد گذارد. حیات وحش منطقه را نیز هم چون سدهای بسیار دیگری در معرض خطر قرار خواهد داد.
سخن ها در این وادی بسیار رفته است. اما از تمامی آن ها چه بیش و چه کم بوی خطر و نابودی مشام را آزرده می سازد و تصویرهایی از آن چه در سال ها قبل می رفت تا تخت جمشید را به توده ای خاک مبدل سازد در ذهن می آورد.
چندی پیش شاهد آن بودیم که ریاست محترم مجلس شورای اسلامی طی نامه ای به یونسکو با یادآور شدن خطری که ممکن است بخشی از دیوار مسجدالاقصی را تهدید کند، خواستار محکومیت اقدام صهیونیست ها و جلوگیری از ادامه اش شدند. افسوس که با وجود چنین خطری که وجودش بر همگان قطعی است، سکوت جایز شمرده شده است. هم چنین است موارد مشابهی که بیستون، جهان نما، چغارزنبیل، تخت جمشید و اثرهای گوناگون دیگری را تهدید می کند.
همگان بر این امر آگاهند که این سد می تواند آب مورد نیاز زمین های تشنه منطقه را فرآهم کند. مسئولان هم وعده کرده اند تا آن جا که امکان پذیر است جلوی تخریب را خواهند گرفت. اما پرسشی به سرعت در ذهن پدیدار می شود که بهتر نیست آثاری که هرگز مانندش حاصل شدنی نیست و ضرر فقدانش را نمی توان جبران نمود ارزشمندتر شمرده شوند و راه حلی دیگر برای مشکل کمبود آب منطقه جست که با داشتن هر هزینه ای مطمئنا گران تر از تاریخ تمدن جهان و نگرانی مردمان نخواهد شد.
یادآوری این نکته نیز پراهمیت است که مسئولان امر تاکنون تامل های شایسته ای در این عرصه به عمل آورده اند و تلاش های زیادی نیز به کار گرفته اند و دلسوزی آنان برای آب رسانی نیز بر کسی پوشیده نیست و شایسته تقدیر است.
اهمیت این سد برای کشاورزان و کشاورزی منطقه بر کسی پوشیده نیست، امید است اهمیت بسزای تاریخ غیر قابل تکرار نیز بر کسی پوشیده نباشد.
فرشاد رسائی
صاحب منزل، اسیر خانه ایم !!!
آمد زمانی بی زمان زد حمله بر جان بی امان
فارغ ز دست این و آن شد در گلو بغضی نهان
آن مردم سرمست کو آن دین دائم لست کو
حالیا گویی که خود بیگانه ایم صاحب منزل، اسیر خانه ایم
همچو مرغی در هوای دانه ایم خانه ویران در قفای لانه ایم
در کجا فرهاد و شیرین دیده شد؟ آن دو یار عشق دیرین دیده شد
در کجا شد آرشی اندر کمان شد به آسانی به سوی لامکان
کو دلاور رستمی، زه در کنار تا کند ظلم و تجاوز برکنار
کاوه ها کو تازمین دریا شود قطره قطره در سبویی جا شود
گر فریدون دیده شد ما را بگو مجمری آر و سیاهی را بجو
ما نیک برآنیم که نیکو سرشتیم در خواب و خیالیم که از اهل بهشتیم
کو نشانی از اَلَست ای هم زبان کو کمال تیر فاقد از سنان
چو امروزت دیاری اینچنین است تورا سهم از جهان آئین کین است
میان ما و من دیوار چین است نفاق مردمان بر رسم دین است
به پا خیز و از این منزل سفر کن نهالی کار و فردایش ثمر کن
کویر دل همه باغ و شجر کن به سوی آسمان هم گه نظر کن !
فرشاد رسائی
زندگی را معنا کنیم!!!
لحظه ها پیوسته در گذرند و در کشاکشی ناجوان مردانه از هم پیشی می گیرند، بی آنکه توجه ما را به خود جلب کنند ! مشکل اینجاست که ما با دست و دل بازی تمام ثانیه ها را انفاق، دقایق را خرج و روزها را معامله می کنیم.
روزها چه آسان می گذرند بی آنکه از خود نشانی برجای گذارند. آرام و بی صدا می آیند و خالی از خبر می روند. ظاهرا چیزی که زیاد پیدا می شود، همین روزهاست ! اما، اگر بدانیم، ارزش مکانی و زمانی روزها و حتی لحظه ها کاملا منحصر به فرد است.
زندگی می کنیم تا زندگی کنیم ! هیچ چیز نمی تواند شکوه زندگی را از بین برد با اینکه گاهی کسوف هایی ناجوان مردانه جلالش را به بازی می گیرند و شعشعه آن را کم سو جلوه می دهند اما همگی شهاب بی تابند و ماندن بر نمی تابند. پس دگر بار خورشید پرتو می افکند تا زندگی را تعلیل کند.
همیشه می توان انگیزه هایی یافت که بودن را معنا کند. بااینکه گاهی مردد می مانیم که راهمان رو به خیر است یا خیر، اما نیک بدانیم و در کار آریم که در هر شرایطی راه پیمودن از ایستادن بهتر است، حتی اگر در انتخاب راه سایه ی تردید بر سرمان افکنده باشد...
فرشاد رسائی
نوروزنامه
دیگر بار نوروز فرا رسید تا جاودانی خویش را همچون هر سال یادآوری کند.
نوروز در فطرت ما جای گزیده و یادآور خلق جهان هستی است، حتی کسانی که سر ناسازگاری با این هدیه الهی دارند، در برابر فطرت خویش دوام نیاورده و از درون چاره ای جز پذیرفتن آن نمی یابند.
نوروز می آید، زمین فسرده را به الوان سبز می آراید، به رسم عیدی خلعتی زمردین به درختان برهنه می سپارد، حیات و پویش را در دل طبیعت جریان می دهد و انسان را با فطرت خویش آشنا می سازد.
نوروز یگانه یادگار فروزنده و بر انگیزاننده شکوه ایرانی بودن است که غرور زیبای بودن و داشتن را برای ما به ارمغان می آورد.
بهار آمد! لبخند بر چهره ی سرد طبیعت فرو نشاند و در پهنه هستی شمیم بهاری به پژواک درآمد.
بهاری ترین لحظه های سال را نوروز هدیه می کند و پیوسته بشارتگر بهترین هاست.
نوروز یاری گر ماست تا بدانیم و بیاد آریم مادر کهن سال خویش را، او که بودنش بودن ماست و کمترین آزردگی اش بر ما خطیر است. آری همین طبیعت که دیرزمانی است انسان را میزبانی واله است و از فرزندانش هیچ چیز را در پرده نمی دارد.
نوروز صناعتگری چیره دست و معماری سال آشناست. عناصر طبیعت را یک به یک روح می بخشد و به تکاپو می آرد و به رنگ ها می آراید.
نوروز پیامبری است که هر سال مبعوث می گردد تا به روشن ترین بیان ندای خداجویی و خداآشنایی سر دهد و معاد را در نظر آرد بی آنکه صحبتی از نبوت خویش در کلام گنجاند.
نوروز شاعری بی هماورد نیز هست چرا که بدون جاری ساختن کلام، دریای منجمد احساس را به تلاطم می کشد و همگان هم راستا از شعر او منظور می جویند.
نسیم عشق سرچشمه از باد نوروزی می گیرد و می وزد تا کشتی وجود انسان را در افق بهار به حرکت گیرد و ناخدای احساس را فرا می خواند تا کشتی را به مقصد متعالی سال رهنمون گرداند.
نوروز بهار را معنی می کند، تو گویی بدون نوروز بهار هم با تمام افسونگری اش ژرف تفاوتی با دیگر فصل ها نخواهد داشت.
نوروز فراتر ز باورها و بالاتر ز سنت هاست که جهان را از نو هدیه هستی می دهد و کار خالق را خلود می بخشد.
بزرگترین جفا بر خود خواهد بود که از کنار نوروز هم چون سایر روزها بگذریم و طول این روز را بر خود طویل نگردانیم، چرا که این روز باری به درازای یک سال بر دوش می کشد.
نوروز آغازگر پیروزی سپیده بر ظلمت، رجحان وصال بر فرقت، برتری عشق بر نخوت،و تفوق پویایی بر رخوت است.
نوروز طبیعت را رجعت شوکت است و عاشق را صلت صحبت.
پسندیده است بپسندیم آنچه طبیعت را نشانه است و فراخوان او را به یکی شدن و در هم آمیختن پاسخ مشتاقانه ای دهیم و اندیشه خود را به باد بهاری بسپاریم تا تمام طبیعت را فراگیرد و بی کرانه گردد. چرا که نو شدن اندیشه ها، دگرگونی باورها و تازه شدن افکار نیک ترین نو شدن هاست ...
فرشاد رسایی
پيام هاي ديگران ()